تبلیغات
forever - 1 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

1 ✥ the life ✥

پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:29 ب.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آزمایشگاه BSC . بخش روبوتیک . آزمایش هوش برتر:

-سیستم ها چک شدن
-درجه حرارت پایین
-روبات ها آماده ی آزمایش
-من اصلا از این موضوع خوشحال نیستم!
-هی.تو که میدونی اون به حرف ما گوش نمیده!
-امروز قراره یه طوفان شدید بیاد!خطرناکه!
-ساکت باش و با فرمانده ارتباط بر قرار کن
یکی از دانشمندان حاضر در اتاق،به سمت مانیتوری بزرگ رفت.بر روی کیبورد لمسی،چند دکمه را زد و تصویری از فرمانده بر روی صفحه نمایان شد
-فرمانده،ربات ها برای آزمایش آماده هستن
-خوبه
-فرمانده...شما مطمئنین؟احتمال نفوذ طوفان خیلی زیاده...
-بله من مطمئنم!من میخوام این آزمایش همین حالا انجام بشه!
-اما فرمانده...
-دستگاه ها رو راه بندازید!
-ب...بله
دانشمند ها با عجله سراغ دستگاه ها رفتند و دکمه های زیادی را زدند.شش ربات پشت نیمکت هایی در وسط اتاق نشسته بودند.آن شش ربات همه به یکدیگر شباهت زیادی داشتند:بدنی کاملا سفید،قطعات و سیم هایی که بازو هایشان را به هم متصل میکرد و چشمانی آبی و بی روح.درست مثل هر ربات پیشرفته ی دیگر
-شماره ی یک.تنظیمات،چک شد.حرارت سیستم،پایین.وضعیت،تحت کنترل
-شماره ی دو.تنظیمات،چک شد.حرارت سیستم،پایین.وضعیت،تحت کنترل
-شماره ی سه...اوه نه!
-حرارت ها داره میاد بالا!سیستم دچار مشکل شده!
-طوفان به ساختمون ضربه زده!ربات ها...
-تنظیمات اشتباه عمل میکنن!اونا دارن از کنترل خارج میشن!
شش ربات اطراف خود را نگاهی انداختند.انگار درحال بررسی اوضاع بودند.شماره ی 5 از جا بلند شد و صندلی خود را انداخت.شماره ی 4 نیمکت خود را شکست و با تکه چوبی مسلح شد.دانشمند ها ترسیده بودند و سعی میکردند از خودشان دفاع کنند.شماره ی 2 صندلی ای برداشت و با آن به محافظ یکی از دانشمند ها ضربه زد.دانشمند ها وحشت زده فریاد کشیدند و با تقلا از اتاق خارج شدند
شش ربات با سردرگمی به اطراف خود نگاه میکردند.به نظر میرسید چشم های آبی ـشان منتظر انسان بیگانه ی دیگری بود تا با میز بر سرش بکوبند.ربات ها با قدم هایی شکسته از اتاق خارج شدند.کس دیگری غیر از آن دانشمند ها که فرار کرده بودند در آزمایشگاه نبود.آزمایشگاه بسیار بزرگ بود و فضای خالی زیادی داشت.بیرون از آزمایشگاه،طوفان می غرید و برای سیستم ها خرابی به بار میاورد.شش ربات در راههرویی عظیم به راهشان ادامه دادند.به اولین بخش که رسیدند،در خود به خود باز شد و شش ربات داخل شدند.بالای در نوشته شده بود:
Revival of the dead
«بخش احیاء مردگان»

در آن بخش،انسان های زیادی به کابل ها و دستگاه ها وصل شده بودند.تمام آن ها مرده بودند:کودکان،زن ها و مرد ها.ربات ها در اتاق قدم میزدند و نگاه میکردند.مثل توریست هایی که به موزه میروند!
در کنار هر مرده در خانه ای شیشه،خانه ی شیشه ای دیگری وجود داشت.شش ربات هر کدام به سمت یک انسان رفتند و داخل آن خانه های شیشه ای شدند.دستگاه ها شروع به کار کردند.در گردن هر ربات،دریچه ای به اندازه ی مستطیل باز شد و دستگاه ها دیسکی سبز رنگ را در داخل آن دریچه ها گذاشتند.ربات ها هرکدام،انگار که برنامه ی جدیدی بهشان داده شده است،چشم هایشان درخشید
-شماره ی 1،یومیکو توموری،اطلاعات بارگذاری شد
-شماره ی 2،نرسیا کالاهار،اطلاعات بارگذاری شد
-شماره ی 3،آیومی اوتوساکا،اطلاعات بارگذاری شد
-شماره ی 4،کو موکامی،اطلاعات بارگذاری شد
-شماره ی 5،مائو تامایی،اطلاعات بارگذاری شد
-شماره ی 6،دیمون زاتانا،اطلاعات بارگذاری شد
دستگاه ها،ظاهر ربات ها را تغییر دادند و به شکل آن شش مرده درآوردند.دیسکی که در دریچه ی گردنشان بود،حاوی تمام اطلاعات،خاطرات،حافظه و احساسات آن شش مرده بود و به ربات ها منتقل شد
مائو از خانه ی شیشه ای بیرون آمد و غلنج کمرش را شکست
مائو: آآآآآه...اینجا چه خبره؟
بقیه هم از خانه های شیشه ای بیرون آمدند
آیومی: نی سان...نی سانم کجاست؟؟
دیمون خمیازه ای کشید: اوروسای...من خوابم میاد
نرسیا: ما کجاییم؟؟
یومیکو به اطرافش نگاهی کرد.با صدایی لرزان گفت: اینا...جنازن...؟
کو با لبخند بامزه ای گفت: نترس ام نکوچان!
نرسیا: اینجا برام آشنا نیست...هی صبرکن!اصن شما کی هستین؟
مائو ابرو بالا انداخت: سوال خوبی بود.من مائو تامایی ام
بقیه هم خودشان را معرفی کردند
دیمون دست هایش را در جیبش فرو برد: اینطور که معلومه،هیچکدوممون تا حالا همدیگه رو ندیدیم و نمیدونیم کجا هستیم
آیومی: آخرین چیزی که یادم میاد...با نی سان داشتیم از خیابون رد میشدیم...بعد صدای بوق ماشین رو شنیدم...دیگه بعدش رو یادم نمیاد
یومیکو: اینجا یجوریه...میشه بریم بیرون؟
کو: موافقم...خیلی خفه ـست
مائو به جایی اشاره کرد: اونا چقدر آشنان
همه به جایی که مائو اشاره کرد نگاه کردند.چندین وسایل کنار هم و با نظم گذاشته شده بودند.آن ها متعلق به آن جنازه ها بودند
آیومی: اونا وسایل مائه!
نرسیا: عزیـــزم!تو چقدر باهوشی واقعا!
همگی به طرف آنها رفتند و وسایل خودشان را برداشتند.کو دستبند و گوشواره و گردنبندش را انداخت،دیمون هدفونش را دور گردنش گذاشت و مائو یک دفتر طراحی A4 برداشت
مائو: یه سوال،اینا چرا باید اینجا باشه؟
نرسیا: هروقت فهمیدیم خودمون اینجا چیکار میکنیم،میتونیم جواب سوال تو رو هم بدیم
یومیکو: بریم بیرون
همگی از آن بخش خارج شدند و در راهروی وسیع آزمایشگاه شروع به قدم زدن کردند.فضای آزمایشگاه مرده به نظر میرسید،طوری که انگار تازه با یه طوفان قوی به آن حمله شده است.آنها همه جا را به دنبال کسی برای کمک گشتند.کسی که حداقل بتواند به سوال هایشان جواب بدهد.اما کسی را پیدا نکردند.به نظر میرسید آنها تنها هستند.بعد از نیم ساعت پیاده روی بی هدف،در بزرگی را پیدا کردند
آیومی: اوم...به نظر در خروجی میاد
کو: امتحانش ضرری نداره!
به در بزرگ و آهنی نزدیک شدند.هیچ دستگیره یا دکمه ای برای باز کردنش نبود
دیمون: ته مه...چجوری قراره رد شیم ازش؟؟
یومیکو: فکر کنم باید با زور بازش کنیم
پس هرکسی یک جای در را گرفت و شروع به کشیدن کردند.در روی زمین چفت شده بود برای همین قدرت زیادی را صرف باز کردنش کردند و بالاخره در باز شد.به محض باز شدن در،بادی از شن به سمتشان آمد و باعث سرفه کردنشان شد.نور خورشید بسیار زیاد بود و چیزی نمیشد دید.شش نفر از در عبور کردند و با چیزی مواجه شدند که شوکه ـشان کرد
مائو: هی...این نباید اینطوری باشه...درسته؟
آیومی: چرا اینجا اینطوریه؟؟
جلوی چشم های متعجب آنها،شن زاری وسیع وجود داشت.چند کیلومتر جلوتر،تپه ای کوچک و قوس دار بود و در پشت تپه میشد شاخه های بالایی درختان زیادی را دید.هیچ چیزی جز این نبود
کو: پس...مردم کجان؟؟ما کجاییم؟؟
نرسیا دست هایش را کنار دهانش گذاشت و فریاد زد: آهاااااااای!کسی صدای منو میشنوهههههه؟!
صدایش در آن فضای باز انعکاس و به راحتی تمام شد
یومیکو: این درست نیست...شهر کجاست؟؟خونه ها...آپارتمانا...
دیمون درحالی که دندان هایش را روی هم فشار میداد گفت:
-ته مه...ما تنهاییم

آنچه در قسمت بعد می خوانید:
-بابا یکم تایم اوت بدین!از پا افتادیم!
-کاوایییییی!چقدر خوشگله!
-چه درختای عجیبی...
-باکا!اون وحشیه!فرار کنییییین!

ادامه دارد...
20 نظر 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:48 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30