تبلیغات
forever - 2 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

2 ✥ the life ✥

پنجشنبه 9 شهریور 1396 09:59 ب.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آنچه گذشت:
شش تا ربات بعد از بروز یک طوفان عظیم،از کنترل خارج شده و آزمایش را ناموفق کردند.آنها دیسک های اطلاعات چند مرده را به خود وصل کرده و به شش نوجوان سردرگم تبدیل شدند.این شش نوجوان با سوال های زیادی در ذهنشان،متوجه شدند که کاملا تنها هستند.در دنیایی خالی و نا آشنا و احتمالا خطرناک...
بچه ها انتخاب های زیادی نداشتند.پس تصمیم گرفتند جلو بروند.به امید اینکه کسی را پیدا کنند که کمکشان کند
شنزار در ابتدا به نظر فقط چند متر میرسید.ولی زیر آن آفتاب داغ،زمان برای بچه ها خیلی خیلی دیر میگذشت و فاصله ـشان تا جنگل را کیلومتر ها دورتر جلوه میداد
مائو: بابا یکم تایم اوت بدین!از پا افتادیم!
کو: ام نکو چان غرغر نکن!ما که نمیتونیم وسط بیابون خستگی در کنیم
دیمون: مغزم داره بخار میشه.چرا اینجا باید انقدر گرم باشه؟!
نرسیا: چقدر دیگه مونده؟؟
یومیکو: فکر کنم یکم دیگه مونده
بالاخره بعد از یک ساعت پیاده روی،بچه ها از تپه بالا رفتند و به منظره ی پایین خیره شدند.جنگلی پر از درختان بزرگ و بلند که به نظر میرسید تا بی نهایت ادامه دارد
آیومی: جالبه...یه جنگل بزرگ،درست بعد از یه بیابون خشک!
کو: بریم نکو ها!
همگی از تپه پایین آمدند و وارد جنگل شدند.درخت ها به طرز عجیبی رشد کرده بودند و میوه هایشان طبیعی به نظر نمی رسید.از طرفی،گل ها هم زیبا ولی وحشی به نظر می رسیدند.اما دوست داشتنی بودند
یومیکو با ذوق به سمت یک گل صورتی رنگ رفت که روی تنه ی یکی از درختان رشد کرده بود
یومیکو: کاوایییییییی!چقدر خوشگله!
دیمون از درختی بالا رفت و ازش آویزان ماند
دیمون: اینجاها میوه پیدا نمیشه؟؟مردیم از گشنگی
مائو: بکاع!میخوای میوه ای که نمیشناسی رو بخوری هزار جور مرض بگیری؟!
دیمون: اونش دیگه به خودم مربوطه
نرسیا: قدم زدن توی جاهای سرسبز رو خیلی دوست دارم.آرامش بخشه
کو: ام نکو چان!بیا این رز سفید رو ببین
یومیکو رفت پیش کو و اون گل رو دید
خنده ی زیرلبی ای کرد: کو کون اونکه یه رز نیست!
کو: اومممم...پس چیه؟؟
یومیکو: راستش نمیدونم.ولی از ظاهرش معلومه که رز نیست
بچه ها در جنگل به راهشان ادامه دادند.گاهی اوقات صدای چند پرنده به گوش میرسید و گاهی هم صداهایی عجیب...انگار جنگل راز هایی برای پنهان کردن داشت
مائو همانطور که قدم میزد و اطراف را نگاه میکرد،روی دفترش طرح هایی میکشید
مائو زمزمه کرد: چه درختای عجیبی...
نرسیا: چی میکشی مائو چان؟
مائو: اومممم...دارم این درختا و گل ها رو میکشم.تا حالا همچین چیزایی ندیده بودم واسه همین فکر کردم ثبت کردنشون ممکنه به درد بخوره
نرسیا: عزیـــزم!چه با فکر!
مائو چشم هایش را چرخاند و به نقاشی اش ادامه داد
دیمون همانطور دست به جیب از روی شاخه ها میپرید و به راهش ادامه میداد.به این فکر میکرد که چطور میتواند از دست این دوستان تازه از راه رسیده خلاص شود...اما خودش هم میدانست که ممکن نیست.چون تا الان همه ی آنها فهمیده بودند که کسی غیر از خودشان اینجا نیست.شش تا نوجوان که بزرگترین ـشان 17 سال داشت!
آیومی با جنب و جوش فراوانی این طرف و آن طرف میرفت و هرچیزی را نگاه میکرد.احتمالا از آن جای عجیب خوشش آمده بود.پروانه ای با بال های نارنجی رنگ از بالای سرش رد شد و توجه او را جلب کرد.آیومی دستش را سمت او دراز کرد و دنبالش رفت
آیومی خندید: وایسا کاریت ندارم پروانه!
یومیکو متوجه او شد که به تدریج داشت از بقیه فاصله میگرفت
یومیکو: آیومی چان زیاد دور نشو!
آیومی بی پروا دنبال پروانه می دویید و از روی سنگ ها و شاخه ها دنبالش میکرد.خنده ی بامزه اش فضا را پر کرده بود که برای یک لحظه پایش به شاخه ای گیر کرد.درست لحظه ای که داشت می افتاد،نرسیا جلو پرید و او را از پشت گرفت
آیومی: آ...آریگاتو...نرسیا چان
نرسیا: حواستو بیشتر جمع کن آیومی چان!
مائو: ببینم...شما هم اونیو که من میبینم میبینین...یا دارم توهم میزنم؟؟
دیمون خط نگاهش را دنبال کرد و شانه ای بالا انداخت
دیمون: منم میتونم ببینمش.عجیب غریبه
درست جلوی آنها و میان شاخه ها،حیوانی چهار پا به آنها نگاه میکرد.قدش حدود 5 متر بود.پوستی مانند ببر داشت و سرش مثل سر یک گرگ بود.پوزه ای خاکستری داشت و چشمان تیزش به بچه ها خیره شده بود.دهانش بسته بود و نمیشد تشخیص داد دندان هایش تیز است یا نه.کو لبخند شیرینی زد و به آرامی به او نزدیک شد
زمزمه کرد: بیا حیوون کوچولو...بیا پیشی ملوس...
یومیکو با بهت گفت: کو کون...تو الان به یه حیوون 5 متری گفتی پیشی ملوس؟؟
کو: من عاشق حیوونام ام نکوچان!
مائو زمزمه کرد: بکاع...
ببر-گرگ با دقت به بچه ها و به کو که داشت آرام به اون نزدیک میشد نگاه میکرد.یک دفعه پای کو روی یک تکه چوب خشک رفت و شکست.با صدایش،موجود از حالت رام شده بیرون آمد و خیز برداشت.غرید و دندان هایش را آشکار کرد
آیومی با وحشت گفت: باکا!اون وحشیه!فرار کنیییییین!
حیوان حمله ور شد و بچه ها پا به فرا گذاشتند.از میان شاخه های پیچ در پیچ نزدیک به زمین می پریدند و سعی میکردند از راه هایی بروند که آن موجود نتواند بهشان برسد.ولی ببر-گرگ راهش را با چنگ انداختن باز میکرد
دیمون همانطور که میدوید گفت: اینجا چه مرگشه؟!چرا همچین چیزی باید دنبالمون کنه؟!
نرسیا: الان وقت سوال پرسیدن نیست!فقط بدوووووو!
یومیکو از روی سنگی پرید و برای لحظه ای برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.حیوان درحالی که میغرید،آرام آرام به مائو نزدیک میشد.مائو دندان هایش را روی هم فشار میداد و به حیوان اخم کرده بود.چاره ای جز عقب رفتن نداشت.هیچ فریاد یا جیغی نمیزد و یومیکو با خودش فکر کرد:مائو چطور تا این حد نترس است؟!
یومیکو اخمی کرد.او روی دوستانش به شدت حساس بود و نمی خواست اتفاقی برایشان بیفتد.حتی اگر فقط چند ساعت از آشنایی او با آنها میگذشت!یومیکو سنگ کوچکی را از زیر پایش برداشت و به سمت حیوان پرت کرد.توجه حیوان به سمت او جلب شد
یومیکو: به دوستم نزدیک نشو موجود زشت!
حیوان غرید و دندان هایش را به رخ کشید.یومیکو قدمی به عقب گذاشت.کم کم داشت به این نتیجه میرسید که پرت کردن یه قلوه سنگ به یک موجود 5 متری کار احمقانه ای بود!ولی سنگ بزرگی که روی حیوان افتاد رشته ی این افکار را پاره کرد.سر حیوان زیر سنگ مدفون شد و از هوش رفت.آیومی به بالا سرش،روی شاخه ها نگاه کرد.نرسیا و دیمون و کو خاک های روی دستشان را می تکاندند
کو لبخند بامزه ای زد: عین آب خوردن بود!
دیمون: اوروسای...سنگش سنگین بود احمق
نرسیا: مهم اینه که به خوبی تموم شد
مائو سر تکان داد: در خطریم...باید حواسمونو بیشتر جمع کنیم
و طرح آن حیوان را در دفترش کشید

آنچه در قسمت بعد می خوانید:
-بچه ها یه فکری به سرم زد!
-اونجا برای خواب چطوره؟
-بکاع!هرچیزی رو که نباید بخوری!
-اون چیه اونجاست؟

ادامه دارد...
20 نظر
توجه:از این بعد توی یه روز دو قسمت نمیزارم -.-



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:47 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30