تبلیغات
forever - 3 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

3 ✥ the life ✥

شنبه 11 شهریور 1396 09:10 ب.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آنچه گذشت:
پس از آنکه شش نوجوان از آزمایشگاه خارج شدند،به جنگل قدم گذاشتند و در همان دقایق اول،متوجه چیز های غیر عادی شدند.آنها پی بردند که در جنگل خطرات فراوانی تهدیدشان می کند...
بچه ها راه خود را از میان شاخه های پیچ در پیچ و نزدیک به زمین باز می کردند و جلو می رفتند.دیمون و نرسیا از درختانی که بلندتر از بقیه بودند،بالا می رفتند تا نگاهی به اطراف بیندازند.حالا 2 ساعت گذشته بود و آنها هیچ چیزی پیدا نکرده بودند
نرسیا با بی میلی نتایج را به زبان آورد: هیچی.نه آدم،نه آب،نه دهکده،نه چیزی برای خوردن...هیچی!
یومیکو با لحنی امیدوار گفت: ولی...بیاید خوش بین باشیم!ما هنوز همدیگه رو داریم!
مائو: باید بگم حق با یومی چانه.نکته ی مثبت ماجرا اینجاست که تنها نیستیم
آیومی زمزمه کرد: نی سان کجایی...
آیومی کم سن و سال ترین فرد گروه بود.به نظر می رسید او بیش از هرچیز دیگری برادرش را دوست دارد.این موضوع که نمی دانست برادرش کجاست و یا حتی حالش خوب است یا نه،او را غمگین تر از قبل میکرد
کو که تنها کسی بود که صدایش را شنید،دستی بر روی شانه اش گذاشت.با چشم های آبی رنگش به او نگاه کرد و لبخندی از روی محبت زد
کو: ناراحت نباش ام نکوچان.بهت قول میدم به زودی برمیگردی پیش برادرت
آیومی بغضش را فرو خورد و لبخند زد.اما آیا کو درست میگفت؟آنها می توانستند صحیح و سالم،زندگی خود را نجات دهند و به مردمی که از وجودشان مطمئن نبودند برسند؟به نظر قول بزرگی می آمد اما برای تجدید قوا لازم بود
دیمون نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت
اعلام کرد: به زودی تاریک میشه.نباید به شب بخوریم چون احتمالا اون پیشی های ملوس توی شب بهتر از ما میبینن
و به راهش ادامه داد.کو دندان هایش را روی هم فشرد.واضح بود که دیمون "پیشی های ملوس" را برای کنایه به او استفاده کرده بود
کو زیرلب گفت: فکر نکنم باهاش کنار بیام...!
از نظر دیمون،بودن با اون بچه ها وقت تلف کردن بود.او از خودش مطمئن بود و فکر میکرد میتواند به تنهایی ادامه دهد.اما از پیش آنها نمیرفت چون اینطوری حوصله اش سر نمیرفت!او و دلایلش واقعا عجیب بودند
مائو بی وقفه نقاشی می کشید.سعی میکرد ابعاد نقاشی هایش را کوچکتر کند تا جا برای چیز های دیگر هم باشد.حسش به او میگفت در این جنگل سوژه های عجیب زیادی برای کشیدن هست.همینطور راه میرفت و قلمش را روی دفترش حرکت میداد که ناگهان حس کرد زیر پایش خالی شد!خوشبختانه به موقع توانست خودش را به عقب پرت کند.بچه ها که صدای ریختن سنگ ها را شنیدند به سمت مائو دویدند.مائو قبل از رسیدن آنها،فهمید زیر پایش یک سر پایانی بوده است
نرسیا: مائو چان خوبی؟!زخمی نشدی؟!
مائو: من خوبم
دیمون: دست و پا چلفتی
مائو: اوی!
دیمون: ته مه...باید بیشتر حواست به جلو پات باشه!
مائو زیرلب ادایش را درآورد: باید بیشتر حواست به جلو پات باشه
این جمله او را به یاد مادرش انداخت و مائو خاطرات دوستانه و محبت آمیزی با مادرش نداشت!نرسیا سکوت را شکست
نرسیا: بچه ها یه فکری به سرم زد!
یومیکو: چه فکری؟؟
نرسیا به جلو اشاره کرد.یومیکو خط دستش را دنبال کرد و به دهانه ی یک غار رسید.چشم های یومیکو برقی زد
یومیکو: پیشنهادت عالیه!من که واقعا خسته ام
کو غار را برانداز کرد: مطمئن نیستم...
اطراف را نگاه کرد و چشمش به یک دشت باز افتاد که با چند گل ریز و زیبا تزئین شده بود.لبخند بامزه ای زد
کو: اونجا برای خواب چطوره؟؟
نرسیا به جای پیشنهادی کو نگاه کرد.لبخندی زورکی زد
نرسیا: عزیـــزم!من اونجا رو دیده بودم ولی گفتم چون شب ممکنه بارون بیاد بهتره توی یه غار بخوابیم تا توی فضای باز
کو با دست پشت سرش را خاراند: اینم حرفیه
آیومی خنده ی کوتاهی کرد: پس بدویین بریم دیگه!
و دست هایش را باز کرد و از سراشیبی پایین دوید.یومیکو هم خندید و با همان شکل دنبالش کرد.نکته ی مثبت این گروه،خنده رو بودن آیومی و یومیکو بود.آنها در بسیاری از شرایط می توانستند با شادی به بقیه روحیه بدهند و صلح طلب تر از دیگران بودند
هوا دیگر تاریک شده بود.خوشبختانه غار به تمیز کاری نیازی نداشت.بچه ها با برگ های بسیار بزرگی که در جنگل پیدا کرده بودند،کیسه خواب های گرم و نرمی درست کردند.آتش روشن کردند و دور آتش دایره وار خوابیدند.مائو و کو می خواستند نیمه شب بیرون بروند اما همگی آنقدر خسته و گرسنه بودند که به سرعت خوابشان برد...


نرسیا: کو کون بیدار شووووو!دیمون یومیکو آیومی شما هم همینطور!
مائو با بد خلقی گفت: شیرازی بازی در نیارین!پاشین دیگه!
آیومی در کیسه خوابش غلتید.با صدایی خواب لود گفت: فقط یخورده دیگه نی سان...
یومیکو از کیسه خوابش بیرون آمد و بدنش را کش و قوس داد.دیمون خمیازه ای کشید
دیمون: خون کو رنگین تره؟
به کیسه خوابش نزدیک شد و لگدی زد
دیمون: پاشو تنه لش صبح شده
کو در همان حالت که چشم هایش بسته بود دندان هایش را روی هم فشرد
کو: آدم باش دیمون چان!
دیمون: ازشون متنفرم
کو: پس دست از سرم بردار!
مائو: موکامی بیدار شو.باید بریم دنبال یه چیزی که کوفت کنیم بکاع!
کو نفسش را عصبی بیرون داد و بلند شد.دستبند و گردنبندش را انداخت و کمی موهایش را دوباره بست.نیشخند بامزه ای به دختر ها زد
کو: نکو ها!صبحونه چی داریم؟
نرسیا: الان دقیقا چرا اینو از ما میپرسی؟؟
کو: خب چون شما دخترین من پسر!
آیومی پشت سرش را کمی خاراند
آیومی: تا حالا دقت نکرده بودم کو کون تنها پسر گروهه...
لبخند با نمکی زد: چه خوب که هستی کو کون!
دیمون: لوس بازی بسه.بریم یه چیزی بخوریم
هدفنش را دور گردنش انداخت و دست به جیب از غار بیرون رفت
یومیکو: راستی ساعت چنده؟و شما چرا زود بیدار شدید؟
نرسیا: من همیشه با صدای طبیعت از خواب بیدار میشم
یومیکو: کاوایییییییی!تو چی مائو چان؟
مائو: منم به لطف یه عجوزه عادت کردم زود بیدار شم
و مائو باز هم به یاد مادرش افتاد.کو متفکر به او نگاه کرد
کو: عجوزه کیه دیگه؟
مائو: مطمئن باش نمیخوام ازش حرف بزنم
و او هم همراه دفترش از غار خارج شد.بقیه وسایلشان را برداشتند و به دنبال آنها رفتند.دوباره به جنگل برگشتند.گرسنگی بهشان فشار می آورد.از وقتی که بیدار شدند _ یا به قول خودمان فعال شدند _ هیچ چیز نخورده بودند
بعد از کمی پیاده روی بین درختان،کو چشمش به بوته ای بزرگ پر از تمشک آبی افتاد.چشم هایش برق زد
کو: دلم لک زده واسه تمشک!
مائو: بکاع!هر چیزی رو که نباید بخوری!
ولی کو به او توجهی نکرد و به طرف تمشک ها رفت.دو سه تایش را همزمان چید و در دهانش انداخت.با شادی مشغول جویدن شد ولی چشم هایش یکدفعه گرد شدند و شروع کرد به تف کردنشان!
کو: این دیگه چی بود؟!اه حالم بهم خورد!
نرسیا: چیشد کو کون؟؟
کو: مزه شن و جلبک میداد!
دیمون: مگه خوردی که مزشو میدونی؟
کو چشم غره ای به او رفت و دوباره سرفه کرد.ولی کمی از آنها را قبلا قورت داده بود
یومیکو: فعلا نباید با بی احتیاطی چیزی بخوریم
آیومی: حق با یومیکو چانه.حتی ممکنه یه وقت سمی باشن
کو: گومن بیشتر دقت... (سرفه کرد) میکنم!
نرسیا سرش را برگرداند و نگاهش روی یک گل ثابت ماند
نرسیا: اون چیه اونجاست؟
همه به جایی که نرسیا اشاره میکرد نگاه کردند.گل زیبا و دل فریب بود.طوری که نمیشد از آن چشم برداشت.به نظر می رسید رنگ های گل هرلحظه تغییر میکند و زیبا تر می شود:قرمز،آبی،بنفش،صورتی.بچه ها آرام آرام و با لبخند به گل نزدیک شدند
یومیکو جلوتر از بقیه بود: ک...کاوایی...
آنقدر مات و مبهوت گل شده بودند که متوجه تکان خوردنش نشدند...

انچه در قسمت بعد خواهید خواند:
-یومیکو چااااااااان!
-اوناهاش!
-من میرم بالا
-غذا!

ادامه دارد...
25 نظر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:47 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30