تبلیغات
forever - 5 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

5 ✥ the life ✥

چهارشنبه 22 شهریور 1396 03:30 ب.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آنچه گذشت:
یومیکو توسط پرنده ای بزرگ با بدن شیر مانند دزدیده شد.دوستانش لانه ی پرنده را پیدا کردند اما زمانی که کو برای نجاتش رفت،پرنده برگشت و نرسیا را با خودش برد.چهار نوجوان با کمک یکدیگر او را نجات دادند.در راه برگشت به لانه،میوه های طبیعی و قابل خوردن پیدا کردند و تصمیم گرفتند بعد از نجات دادن یومیکو سراغشان بروند...
یومیکو: اونه چاااااان!هاروکااااا!
یومیکو با تمام سرعت در خیابان ها می دوید و اسم خواهرش را صدا میزدآنها باهم برای خرید بیرون آمده بودند اما وقتی از هم جدا شدند یومیکو دیگر نتوانست او را پیدا کند.برای همین،زیر آسمانی پر از ستاره در خیابان ها می دویید.اشک هایش جاری شده بود.در یک پیاده روی خلوت،به دیوار تکیه کرد تا نفسی تازه کند
یومیکو: اونه چان...آخه کجایی...؟
صدایی شنید و سرش را بالا آورد.صدا از جایی دور می آمد ولی یومیکو توانست تشخیصش بدهد
- هه هه...ببینم توی اون کیف چی داری؟
هاروکا *خواهر یومیکو* : ولم کنین عوضیا!
یومیکو چشم هایش درخشیدند.به سرعت برگشت و به سمت صدا دویید.چند لحظه بعد به کوچه تنگ و تاریک سرک کشید.خواهرش درحالی که از گوشه لبش خون میچکید با خشم به سه مرد قوی هیکل نگاه میکرد.کیفش را طوری در دستش میفشرد انگار جانش به آن بسته است
-گفتم اون کیفو بده به من!!
و چکی هواله ی صورت هاروکا کرد.ضربه اش آنقدر قوی بود که هاروکا روی زمین پرت شد
یومیکو فریاد زد: نزنیدش!
و دویید سمت خواهرش
یومیکو: نه چان!نه چان حالت خوبه؟!صدمه دیدی؟!
هاروکا: یومیکو تو چرا اینجا اومدی؟!کایرو! *برگرد*
یومیکو: عیه!من بدون تو هیجا نمیرم!
-دیگه حرف زدن بسه!کیفو رد کن بیاد!
هاروکا کیف را در بغل یومیکو انداخت و از جایش بلند شد.دستش را به حالت دفاعی جلوی یومیکو گرفت
هاروکا: یومیکو!زودتر فرار کن و این کیفو یه جای امن ببر!
یومیکو: دمو اونه چا-
هاروکا: داکارا چیگو!! *گفتم نه (با تاکید)*
یومیکو بغضش را فرو خورد.اصلا نمی خواست خواهرش را تنها بگذارد و از طرفی هم نمی دانست در آن کیف چه چیز مهمی ـست.همینطور با خودش کلنجار میرفت که ناگهان صدای آزیر پلیس را شنید
-ته مه دا!فرار کنین!
دزد ها با سرعت شروع به دویدن کردند.صدای آزیر به نظر دور می رسید
هاروکا: ماهم بهتره بریم!هایاکو!
و دست یومیکو را گرفت و باهم در کوچه تاریک دوییدند.یومیکو به لب خونی خواهرش نگاه میکرد و بی صدا اشک می ریخت.بالاخره بعد از چند دقیقه دوییدن،هاروکا و یومیکو روی پله های اضطراری یک آپارتمان کوچک نشستند.پله های نم دار بود و هوا هم رو به سردی می رفت.کوچه در آن ساعت از شب کاملا خلوت بود و سکوتی ترسناک در آن نور کم به وجود می آورد
یومیکو: اونه چان...چه بلایی سرت اومد؟چرا اونا...دنبال کیفتن؟
هاروکا: نباید میومدی دنبالم یومیکو!کارت خیلی بچگانه بود!
یومیکو می دانست که خواهر بزرگترش فقط نگران اوست.ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با لحنی آمیخته از بغض و عصبانیت گفت:
یومیکو: به جای غر زدن سر من جوابمو بده!!چرا اونا این بلا رو سرت آوردن؟!چرا این کیف اینقدر برات مهمه؟!چرا دیگه برنگشتی پیشم اونه چاااان؟!
هاروکا دندان هایش را روی هم فشار داد اما عصبانی نشد.یومیکو حق داشت که عصبی و ناراحت باشد
هاروکا: توی این کیف...یه پرونده ی مهم وجود داره که خیلی چیزا رو معلوم میکنه...کثافت کاریای یه مشت اوباش که توی شرکتی که من توش کار میکنم هستن...یکی همکارای من،این پرونده رو پیدا کرد و ازم کمک خواست تا دست اونا رو برای پلیس رو کنیم...ولی اونا فهمیدن و همکار منو...به قتل رسوندن...من فرار کردم و اون پرونده رو هم با خودم برداشتم...یه هفته از اون ماجرا گذشت.من فکر کردم اونا دیگه نمیتونن پیدام کنن و بیخیالم شدن...ولی...امشب سر و کله شون پیدا شد...من مجبور شدم از تو جدا بشم تا صدمه ای نبینی...
لبخند تلخی زد و به یومیکو نگاه کرد
هاروکا: گومه...واتاشینو هیموتو *خواهر کوچولوی من*
یومیکو به سختی بغضش را عقب راند.خواهرش او را ترک کرده بود تا تنهایی با خطر رو به رو شود.ممکن بود حتی بمیرد
یومیکو دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایی نگذاشت
-پیداتون کردیم!
هاروکا و یومیکو از روی پله پایین پریدند.هاروکا اخم ترسناکی به مردی که جلویش ایستاده بود کرد
هاروکا: دست از سر ما بردارین!
-فقط کافیه اون کیفو بدی دختر کوچولو
هاروکا: مگه تو خواب!
-کسو *لعنتی* ...پس راه دیگه ای نمیمونه
و یکدفعه اسلحه ای از زیر لباسش بیرون آورد و یومیکو را نشانه رفت.یومیکو خشکش زده بود.مرد شلیک کرد و یومیکو پلک هایش را روی هم فشرد
صدای درد کشیدن آشنایی را شنید و چشم هایش را باز کرد.هاروکا با چهره ای پر از درد،رو به او ایستاده بود
یومیکو: ا...اونه...
هاروکا دندان هایش را روی هم فشار داد و لبخند محوی زد
هاروکا: یومی...کو...نیگه ته... *فرار کن*
و بعد درحالی که از قفسه ی سینه اش خون میچکید،روی زمین زانو زد و بی جان افتاد.یومیکو به سختی نفس می کشید و چشم هایش از ترس گرد شده بودند.خواهرش مرده بود؟
-هه...چه قداکارانه.قلبم به درد اومد!شوکه نباش فسقلی،چون به زودی توام میری پیشش!
و تفنگش را بالا آورد و رو به روی یومیکو گرفت..."نیگه ته"...یومیکو خودش را مجبور به دوییدن کرد.با تقلا می دویید اما شانسی نداشت.صدای قهقهه های مرد در ذهنش پیچید و یومیکو از خواب پرید
نفس نفس میزد.بدنش عرق کرده بود و قلبش مثل ساعت کار میکرد.این خواب...یومیکو این خواب را بیاد می آورد.آخرین باری که خواهرش را دید.بعد از آن چه شد؟هیچ چیز را بخاطر نمی آورد.فقط یک درد شدید در بدنش،و بعد در یک آزمایشگاه بزرگ و در کنار پنج نوجوان نا آشنا چشم هایش را باز کرده بود
اطرافش را نگاه کرد.هنوز در لانه ی پرنده بود.خورشید وسط آسمان قرار داشت و هوا گرم بود.لانه وسیع بود و با چوب های بزرگ تشکیل شده بود.در اطرافش،درخت ها را می دید که به نظر می رسید تا بی نهایت ادامه دارند.دوستانش کجا بودند؟یومیکو غم بزرگی را در خودش حس میکرد.کو نزدیک بود بخاطر او جانش را از دست بدهد و نرسیا هم توسط پرنده ربوده شد.یومیکو داشت از خودش بدش می آمد اما بالاخره صدایی شنید
آیومی: یومیکو چان!هنوز اونجایی؟!
یومیکو دویید کنار لانه و به پایین نگاه کرد.از دیدن دوستانش و به خصوص نرسیا که سالم بود و لبخند میزد تمام سلول هایش در خوشی غرق شدند
کو: پرنده این اطراف نیست!الان میایم بالا ام نکوچان!
یومیکو چهره اش ترسیده شد
یومیکو: عیه!نباید اینکارو بکنین!بازم اتفاقی براتون میفته!
نرسیا: نگران نباش یومیکو چان!اینبار یه فکری داریم!
یومیکو: نانی؟!
مائو: دستمالی چیزی نداری همراهت؟!
یومیکو دستش را در جیبش کرد.خوشبختانه دستمال جیبی اش را همراهش داشت.آن را به بچه ها نشان داد
آیومی: عالیه!ما با یه تیرکمون یه طناب رو به درخت وصل میکنیم،بعد تو با اون دستمال از روش سر بخور بیا پایین!
یومیکو با اینکه نمی دانست چطور می خواهند آن کار را بکنند سر تکان داد.بچه ها دست به کار شدند و یومیکو فهمید در آن مدتی که خواب بود بچه ها چکار می کردند.آنها یک کمان با شاخه ی درخت و زهی از کش موی کو درست کرده بودند.یک تیر با سنگ و شاخه ای محکم درست کرده بودند که طنابی از جنس رشته های نرم و طناب مانند درختان داشت (از اونایی که تارزان روشون تاب میخورد :|) انتهای طناب به تنه ی درخت دیگری بسته شده بود.آدم را یاد انسان های اولیه می انداخت!
مائو کمان را به دست گرفت و هدف گیری کرد.بعد از چند ثانیه،زه را رها کرد و تیر تقریا یک متر پایین تر از لانه در تنه ی درخت فرو رفت
دیمون: هوم...بد نبود
کو: چی داری میگی؟اون عالی بود!سوکههههه مائو چان!
مائو: آریگاتونا
نرسیا رو به یومیکو برگشت
نرسیا: جا یومیکو چان!سعی کن ازش تاب بخوری و بیای سمت ما!
یومیکو سر تکان داد.شجاعت اینکار را داشت.دستمالش را محکم در دستش گرفت و یک پایش را از لانه بیرون برد.دنبال جایی برای این بود که پایین را بذارد که یک شاخه ی کوچک را چند سانت پایینتر دید.پایش را آرام پایین برد و روی آن گذاشت.پای دیگرش را هم با احتیاط بیرون برد و روی همان شاخه گذاشت ولی شاخه که کوچک بود وزنش را تحمل نکرد و شکست.بچه ها با نگرانی داد زدند که یومیکو شاخه ای نزدیکش را بغل کرد و خودش را نگه داشت.همه نفس راحتی کشیدند.یومیکو حالا به طناب خیلی نزدیک بود.دستمال را دستش گرفت و آن را را دراز کرد.شاخه را با یک دستش گرفت.نفس عمیقی کشید و پرید.طناب را با دو دستش گرفت و با سرعت به سمت پایین سر خورد.بچه ها از سر راهش کنار رفتند ولی دیمون دیرتر جنبید و یوممیکو محکم به او خورد و هردو زمین افتادند
دیمون: ته مه...از روی من بلند شوووووو!
یومیکو خندید و سریع از روی دیمون بلند شد.هردو لباس هایشان را تکاندند.بچه ها با خنده سمت یومیکو آمدند و آیومی بغلش کرد
آیومی: خوشحالم که خوبی یومیکو چان!
یومیکو: آریگاتو آیو چان!
از بغل همدیگر بیرون آمدند.کو لبخند بامزه ای زد
کو: دیدی راست میگفتم ام نکوچان؟!بالاخره نجاتت دادیم!
یومیکو سرخ شد و سرش را پایین انداخت
یومیکو: سودانه...
مائو: یومیکو چان یه خبر خوب!
نرسیا: کلییییییی میوه پیدا کردیم!
دیمون: اوروسای...به جای این ذوق کردنا عجله کنین
مائو: بکاع درست بحرف!
آیومی بین آنها قرار گرفت
آیومی: هاااای های!دعوا بسه!زود باشید بریم!
بچه ها همگی راه افتادند ولی یومیکو سر جایش ایستاده بود.همانطور که سش را پایین انداخته بود با لحنی شرمنده گفت:
یومیکو: آ...آنو...گومن...مینا...
بچه ها ایستادند و برگشتند سمت او
نرسیا ابرو هایش را بالا انداخت: نانده؟
یومیکو: به دردسر...انداختمتون...گومن ناسای...
مائو لبخندی زد و دستش را روی شانه ی او گذاشت.یومیکو با تعجب نگاهش کرد
مائو: کینیشینایده *خودتو ناراحت نکن* ما دوستیم.نه؟
یومیکو چشم هایش خیس شد و لبخند زد
یومیکو: ه...های!
مائو دستش را گرفت و همگی به راه افتادند...
نرسیا به فکر فرو رفته بود.دستش هنوز کمی درد میکرد اما چیزی مشکل داشت.او درد داشت اما نمی توانست باورش کند.انگار که درد فقط برایش یکجور حس ضعیف بود که ذهنش آن را به صورت برنامه ریزی شده اجرا میکرد.برایش سوال بود که چرا اینطوری شده است اما چیزی راجبش به دیگران نگفت
بالاخره بعد از مدت زیادی پیاده روی به جایی که می خواستند رسیدند.ولی...
دیمون: هی پس میوه ها کو؟؟
آیومی: باکا!آخه من از کجا بدونم؟!
مائو: اوی آناتاوا!آروم باشید!
یومیکو: دشدانو مائو چان؟
مائو: میوه هایی که پیدا کردیم اینجا بود.ولی الان نیست
کو: شاید حیوونا خوردنشون
نرسیا: لعنتی!دیر رسیدیم!
ناگهان شاخه ای صدا داد و همگی به سمت آن برگشتند.سایه ای پرید و میان شاخه های ناپدید شد ولی یه نارگیل ازش روی زمین افتاد.بچه ها دوییدند سمت آنجا
کو: چی بود؟؟حیوون بود؟؟
نرسیا: نمیدونم ولی این ازش افتاد
و نارگیل را از روی زمین برداشت.نارگیل درشتی بود
یومیکو: کاواییییی!
مائو: تو الان به یه نارگیل قهوه ای گفتی کاوایی؟
یومیکو: دقیقا
آیومی بی توجه به بقیه،مشکوکانه جلو رفت.شاخه ی دیگری هم تکان خورد
آیومی داد زد: خودتو نشون بده!
ولی کسی جواب نداد.آیومی چند قدم جلو رفت ولی با صدای بچه ها ایستاد
کو: ام نکوچان دور نشو!
دیمون: ته مه...گمشو بیا عقب تا گم نشدی
آیومی به تاریکی اخم کرد اما دیگر جلو نرفت.بچه ها دور هم جمع شدند و نارگیل را شکستند.کم بود اما همین برای دوام آوردن کافی بود...

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
-آیومی چان چیزی شده؟
-این چه بوییه؟
-اون دالتون ها...اونا توی اون قلعه ان!
-صدای رودخونه میاد!

ادامه دارد...
70 نظر
مائو چان گومنههههههه (خودش میدونه چرا)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:46 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30