تبلیغات
forever - 6 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

6 ✥ the life ✥

چهارشنبه 29 شهریور 1396 11:29 ق.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آنچه گذشت:
یومیکو خوابی دید که مربوط به آخرین دیدارش با خواهرش میشد.اما نمی دانست آن شب پس از مرگ هاروکا،چه اتفاقی برای خودش افتاد.پنج نوجوان یومیکو را نجات دادند و برگشتند تا میوه هایی را که پیدا کرده بودند بخورند.اما میوه ها آنجا نبود.نرسیا به دردی که در بازویش داشت شک کرده بود اما چیزی نگفت.و آیومی به کسی که در سبزه ها جست میزد مشکوک شده بود...
بچه ها بعد از خوردن نارگیل به راهشان ادامه دادند.با توجه به خورشید و خنکی هوا،الان بعدازظهر بود
دیمون: پوفففففف خسته شدم...چرا به هیچی نمیرسیم؟؟
یومیکو: صبر داشته باش دیمون چان!بالاخره یه چیزی پیدا میکنیم!
دیمون: توام دلت خوشه
نرسیا دستش را روی بازویش گذاشته بود و آن را طوری می مالید تا کمی دردش بگیرد.اما هربار همان حس را تجربه میکرد.برنامه ای از پیش تعیین شده...دستوری از مغز
آیومی هنوز هم در فکر بود.او مطمئن بود چیزی قرمز رنگ را دیده که شباهت زیادی به موی سر داشت اما هنوز مشکوک بود.نرسیا به او نزدیک شد
نرسیا: آیومی چان چیزی شده؟
آیومی از افکارش بیرون پرید
آیومی: آنو...چیزی نیست نرسیا چان...
نرسیا: عزیــزم!یعنی الان من رد دادم الکی حالتو پرسیدم؟!
آیومی پوفی کشید
آیومی: به چیزی مشکوکم...همین
نرسیا شانه ای بالا انداخت و دور شد.مائو با دقت به طراحی هایش ادامه میداد که کو نزدیکش شد
کو: ام نکوچان!خسته نمیشی انقدر میکشی؟
مائو: چرا باید از چیزی که دوسش دارم خسته بشم؟
کو: آآآ نمیدونستم دوسش داری.میگم نکوچان؟
مائو: هوم؟
کو: به نظرت...یه چیزی عجیب نیست؟
مائو: منظورت غیر از جونورای عجیب الخلقه و گیاهایی که تبدیل به پرنده میشن و میوه هایی که مزه ی جلبک میدنه؟
کو: ام...خب آره
مائو: میشنوم
کو: به نظرت عجیب نیست که ما تا الان از پا نیفتادیم؟
مائو: چطور؟
کو: خب...ما دو روزه که هیچ آب و غذایی به جز یکمی نارگیل نخوردیم
مائو: و؟
کو: و یه انسان با همچین شرایطی صددرصد باید انرژیشو از دست بده و از پا بیفته!نه؟
مائو به فکر فرو رفت.کو درست میگفت...چرا آنها هنوز سرپا بودند؟رشته ی افکارش با صدای نرسیا پاره شد
نرسیا: این چه بوییه؟
نرسیا آرام آرام به سمت یک گل آبی رنگ رفت.بقیه پشت سرش او را تماشا می کردند.نرسیا به گل نزدیکتر شد و گردی آبی رنگ را دید که از گل ساطع میشد.نرسیا حس عجیبی از بوی آن گل پیدا کرد.لبخند ضعیفی روی لب هایش نشست و چشم هایش سنگین شد و ناگهان روی زمین بیهوش افتاد...
-بانو..اما شما نباید برید اونجا!
-شما هنوز ملکه نشدید و اون قلعه الان براتون مثل میدون مین میمونه!
-اصلا چه چیز با ارزشی اونجاست که شما بخاطرش جونتون رو به خطر میندازین؟؟
نرسیا: اون دالتون ها...اونا توی اون قلعه ان!
و از صندلی مجلل خود بلند شد.خشم عظیمی در وجودش موج میزد که ندیمه هایش را وادار به سکوت کرد.کلاغی از پنجره ی کاخ داخل شد.سپس به انسان تبدیل شد و زانو زد
لوگان: بانوی من
نرسیا: چه خبر؟
لوگان: برادر هاتون توی زندان زیرزمینی اسیر شدن و قدرت هاشون به نحوی خنثی شده
نرسیا دندان هایش را به هم فشار داد
نرسیا:پس بگو چرا نتونستن فرار کنن...
لوگان: بانو شما مطمئنید؟میدونید که اعضای کاون علیهتون توطئه کردن و نمیزارن شما ملکه باشید.از طرفی موریس-
نرسیا: اسم اونو پیش من نیار!من یه روز اونو برکنار میکنم و خودم به جادوگرا حکومت میکنم!
لوگان سرش را پایین انداخت: درست میگید بانو...
نرسیا: نمیتونم با قدرتم داخل شم...فقط میتونم تا نزدیکیش برم
نرسیا برگشت سمت ندیمه هایش که در سالن اصلی کاخ بودند و به او نگاه میکردند.لبخندی زد
نرسیا: دوران خوشی رو کنار شما گذروندم ندیمه های وفادار من.ممکنه دیگه برنگردم.دنبالم نیاید و...از خودتون مراقبت کنین
و چوبش را تکان داد و به سرعت ناپدید شد.چند ثانیه بعد زیر یک درخت در نزدیکی محل برگزاری شورا ایستاده بود.قلعه ای وسیعتر از کاخ خودش رو به رویش قد علم کرده بود.نرسیا مطمئن بود این یک تله است اما باید تمام تلاشش را برای آزادی برادرانش میکرد.نفس عمیقی کشید و به سمت در بزرگ قلعه رفت
در خود به خود برایش باز شد و نرسیا داخل شد.قدرت جادو را میتوانستد از تک تک ستون های قلعه حس کند.قلعه به طرز مرموزی ساکت بود
ناگهان 10 شنل پوش در اطرافش ظاهر شدند و او را محاصره کردند.نرسیا گادر گرفت و چوبش را در دستش فشرد.از میان جادوگر ها مردی بلند قد با قدم هایی که در قلعه میپیچید جلو آمد
نرسیا دندان هایش را فشرد و زمزمه کرد: موریس...
موریس لبخندی زد: سلام بانو کالاهار
نرسیا: برادرامو آزاد کن!
موریس: متاسفم.این مقدور نیست
نرسیا: عزیــزم!یعنی باید مجبورتون کنم؟
موریس پوزخندی زد: تو توی سرزمین مادری هستی.میدونی که کاون میتونه قدرت هات رو خنثی کنه مثل برادر هات
نرسیا نیشخند زد: ولی اینکار آسون نیست!مگه نه؟
موریس دندان هایش را فشرد.آنها برادر هایش را هم به زور گرفته بودند و گرفتن نرسیا هم شاید کمتر،ولی دشواری های خودش را داشت
موریس: یک به یک میجنگیم.خودتو آماده کن!
نرسیا: با کمال میل!
نرسیا با جارویش به سمت سقف پرواز کرد و موریس هم دنبالش کرد.با نیرو هایشان به یکدیگر حمله میکردند.هیچ رحمی در کارشان وجود نداشت.آنها واقعا از هم متنفر بودند
موریس: هرگز نمیتونی جای منو بگیری!
نرسیا: خیال خام!مطمئن باش یه روزی به جادوگر ها حکومت میکنم
موریس پوزخندی زد: نمیتونی...
ناگهان گلوله ای بزرگ و نورانی بالای سرش درست کرد و نیشخندی شیطانی زد.نرسیا چشم هایش گرد شد
نرسیا: تو...قدرت تمام شورا رو داری...ولی چطور؟؟
موریس خنده کنان گفت: خیلیا مخالفت هستن!دیدار به قیامت...بانو کالاهار!
و گلوله را با سرعت به سمت نرسیا پرتاب کرد.همه جا روشن شد و نرسیا با تکان های آیومی چشم هایش را باز کرد
آیومی: نرسیا چااااان؟!
نرسیا: آ...ها...بله؟
یومیکو: جیییییغغغغ چشماشو وا کرد آخجووووووون!
دیمون: فکر می کردیم مردی
کو: عهههه زبونتو گاز بگیر!
نرسیا: یهو...چیشد؟
مائو: یه گل رو بو کردی و از هوش رفتی.فکر کنم گرد خواب آور داشت
نرسیا سرش را کمی مالید و از جایش بلند شد.لباس هایش را تکاند
نرسیا: گومن...بهتره ادامه بدیم
و لبخند زد.بچه ها دوباره به راه افتادند.نرسیا گیج شده بود...او یک جادوگر بود.یک جادوگر قدرتمند و بزرگ.اما نمی دانست بعد از آن روز چه اتفاقی افتاد.ضربه ی موریس با او چه کرد؟چوبش کجا بود؟برادر هایش چه شدند؟افکارش در سرش می چرخیدند
کو سر جایش ایستاد و تکان نخورد.بچه ها با تعجب سمت او برگشتند
آیومی: کو کون چیزی شده؟
کو: یه چیزی...حس میکنم...
یومیکو: نانی نانی؟!
کو: دنبالم بیاید!
و دویید
مائو: اوی وایسا!
همگی دنبال کو دوییدند.کو با سرعت از میان درخت ها می پرید و جلو می رفت.بعد ازز چند ثانیه یومیکو با تعجب و ذوق گفت:
یومیکو: صدای رودخونه میاد!
بچه ها از میان درخت ها بیرون آمدند و بالای یک تپه رسیدند.زیر پایشان،رودخانه ای بزرگ جریان داشت و که اطرافش را گیاهان و گل ها پر کرده بودند.تک درختی هم میان چمن ها بود که تنه ای بزرگ و قدرتمند داشت.سرسبزی آنجا خیره کننده و آرامش بخش بود
دیمون: مثل بازی های کامپیوتری میمونه
مائو: سوگوی!کو چجوری فهمیدی این اینجاست؟؟
کو نیشخند بامزه ای زد: راستش خودمم نمیدونم!
آیومی و نرسیا و یومیکو همزمان گفتن: عاشقشممممممممم!
و دوییدند سمت پایین تپه.آنقدر هیجانزده بودند که حتی متوجه عمیق بودن رودخانه نشدند...

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
-کمکم کنید...
-یه چیزی اونجاست
-تو باید...مرده باشی!
-متاسفم...دیگه دوستتون رو نمی بینید

ادامه دارد...
80 نظر 
راستی به نظرتون نظراتی که برای داستان میخوام کمه؟
و اینکه حدسی ندارین؟پیشنهادی؟انتقادی؟سوالی؟
خو یه چی بگین محض رضای خدا -.-



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:46 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30