تبلیغات
forever - 7 ✥ the life ✥
تا ابد کنارتم...

7 ✥ the life ✥

پنجشنبه 6 مهر 1396 10:40 ق.ظ

نویسنده : ♫ lєภ кคɠค๓เภє ♫
ارسال شده در: ♫ داستان ها ♫ ،

 در دنیایی که نمی شناسیم 
 در کنار هم قدم بر میداریم 
 هیچکس به کمکمان نمی آید 
 هیچکس برایمان دلسوزی نمی کند 
 هیچکس دیگری غیر از ما وجود ندارد 
 پس در برابر تمام خطرها 
 در برابر ممکن ها و غیرممکن ها 
 باهم می مانیم 
 تا پیدا کردن زندگی 

آنچه گذشت:
نرسیا با استشمام گلی خواب آور به خواب رفت و آخرین خاطره اش را به یاد آورد.اما این باعث شد سوال های ذهنش چند برابر شود و این موضوع که چرا نمی توانست از قدرت هایش استفاده کند؟کو به طرز عجیبی رودخانه ای را در جنگل پیدا کرد و بچه ها بی توجه به عمق آن با شادی دوییدند...
یومیکو: وایییییییییی چه آب خنکی!
مائو: خوبه که آشامیدنیه.چون دیگه نمیشد تشنگی رو تحمل کرد
دیمون: اوروسای!یکم آروم بگیرید!
آیومی: باکا آخه ما به تو چیکار داریم؟؟
دیمون: صداتون رو مخمه
مائو: آیو،یومی اون بکاع رو بیخیال شید.موافق آب تنی هستین؟
یومیکو و آیومی: آرههههه!
کو: ام نکو ها صبر کنین!شما که لباس اضافی ندارین
یومیکو: عااااا درسته...لباس نیاوردیم
آیومی: چه حیف.البته فکر میکنم عمق آب زیاد باشه.پس فرقی هم نمیکرد
نرسیا: بچه ها پایه اید بریم تاب بازی؟
یومیکو: کجا دقیقا؟
نرسیا: میتونیم روی اون تک درخته یه تاب وصل کنیم
مائو: من هستم!
آیومی: ایول منم میام!
کو: شماها برید من یکمی قدم میزنم
مائو: هوای عاشقی زده به سرت؟
کو: مائو چااااااااان!
مائو زیر چشمی به یومیکو نگاه کرد که باعث شد یومیکو سرخ شود.مائو خندید
مائو: واکاتا واکاتا!یه نقشه ی توپ لازم دارم!
بعد هم دست آیومی و نرسیا را گرفت و بی توجه به اعتراض های یومیکو و کو به سمت درخت دویید
یومیکو دست از جیغ زدن سر مائو کشید و نفسش را بیرون داد
یومیکو: اون یه دردسره!
کو: واقعا!
برای ثانیه ای نگاهشان به یکدیگر افتاد و گونه هایشان سرخ شد.سرشان را پایین انداختند و یومیکو متوجه گل زیر پایش شد.لبخندی به لبش نشست
یومیکو: کاواییییی!
و به سمت گل خم شد و گلبرگ های صورتی اش را نوازش کرد.اندازه و شکل گل طبیعی بود.شاید نزدیک رودخانه اینطور بود
کو به او لبخند زد.چهره اش مثل همیشه زیبا بود و رقص موهایش در آن نسیم خنک،خیره کننده بود.مائو میتوانست یک طراحی بی نظیر از این منظره بکشد.همه ی اینها حس خوبی به کو میداد اما در یک آن تمام خوبی ها تیره و تار شد
دستی بزرگ،مانند بازوی اختاپوس از رودخانه بیرون آمد و آرام به یومیکو نزدیک شد.یومیکو پشتش به رودخانه بود و سخت مشغول دیدن گل بود
کو: نکوچان!!
و به سمتش دویید.یومیکو توجهش به او جلب شد
یومیکو با تعجب: کو...کون...؟
کو او را هل داد و به سمت دیگری پرت کرد.یومیکو هنوز در شوک بود که بازوی اختاپوس پای کو را گرفت.ناگهان مردمک چشم های کو ریز شد
زمزمه کرد: کمکم کنید...
و بعد اختاپوس او را با شدت به داخل آب کشید
یومیکو جیغ کشید: کو کووووووون!!!!
دویید و بالای رودخانه ایستاد.اختاپوس به سرعت او را به سمت پایین میکشید.دیمون کمی آن طرف تر روی زمین نشسته بود و این صحنه را دید
دیمون: ته مه...
و با سرعت دویید و داخل رودخانه پرید.از جیغ زدن های یومیکو بقیه هم به سمت رودخانه دوییدند
دیمون به سمت کو شنا میکرد که توسط اختاپوسی غول پیکر به پایین کشیده میشد.کو به خاطر برخورد با یک تخته سنگ از هوش رفته بود.دیمون دستش را به سمت او دراز کرد.اما اختاپوس سرعتش بیش از زیاد بود.ناگهان ترشحی سیاه از خود بیرون داد و آب جلوی چشم های دیمون سیاه شد.دیمون بیشتر از آن نمی توانست پایین برود چون فشار آب هرلحظه بیشتر میشد و از طرفی نفس کم میاورد.به سرعت به سمت ابلا شنا کرد و از آب بیرون پرید
با تمام توان سرفه میکرد و آب های سیاه را از دهانش بیرون میریخت.بچه ها با وحشت به سمتش رفتند
آیومی: ک...کو...کون...
دیمون نفس نفس میزد اما خود را آرام کرد و از جایش بلند شد.موهایش روی صورتش سایه انداخته بود
با لحن سردی گفت: بهش نرسیدم
یومیکو چشم هایش گرد شد
یومیکو: ع...عیه...عیه...
نرسیا دستش را روی شونه ی او گذاشت.چهره ی بچه ها پر از غم بود
نرسیا: آروم باش یومیکو...کو کون زندست!
مائو: اون...اون درست میگه!ما فقط باید-
دیمون: اوروسای!
همه با تعجب به دیمون نگاه کردند.دیمون با حالتی سرد و عصبی به پایین نگاه میکرد
دیمون: این مزخرفات رو تموم کنید!اون مرده!
آیومی: و...ولی...دیمون سان...
دیمون سرش را بالا گرفت و به اون خیره شد
دیمون: ولی چی؟
نرسیا: ما نباید اینقدر دلسرد باشیم!
دیمون پوزخند زد: دلسرد؟تو فکر میکنی اون توی اون فشار آب چقدر میتونه نفسشو نگه داره؟اصلا اینا به کنار،مگه ندیدی یه جونوری وحشتناک و بزرگی پایین کشیدش؟
مائو: بکاع!نباید این چیزای ناامید کننده رو انیقدر راحت به زبون بیاری!
یومیکو: ما...ما قرار داشتیم...کنار هم باشیم...ما یه...تیم بودیم...
دیمون رویش را برگرداند: یه تیم...و حالا یکی ازش کم شده.فرقی داره؟
آیومی دندان هایش را روی هم فشرد: تو خیلی بی رحمی دیمون سان!
دیمون دست هایش را در جیب لباسش برد
با سردی گفت: من بخاطر اون لباسامو خیس کردم...کافی نیست؟
و بعد پشتش را به بچه ها کرد و قدم زنان رفت.مائو نفسش را با عصبانیت بیرون داد
مائو: بکاع فکر کرده کیه که اینطوری راجب دیگران حرف میزنه!
یومیکو آرام هق هق میکرد و بازوهای خودش را بغل کرده بود.باور نمیکرد که کو مرده باشد
یومیکو زیرلب با بغض گفت: من به درد نخورم...
همه چیز در سرش فریاد می کشید.دوستانش بخاطر او با یک موجود خیلی بزرگ درگیر شده بودند،بازوی نرسیا زخمی شده بود،غذا هایشان را از دست داده بودند و حالا کو هم برای نجاتش همراه یک اختاپوس غول پیکر به اعماق رودخانه سقوط کرده بود.از طرفی،خواهرش هم بخاطر او کشته شده بود که البته این را هنوز دوستانش نمی دانستند
آیومی او را آرام به آغوش کشید
آیومی: یومی چان...تو نباید اینطوری با خودت حرف بزنی...
یومیکو لباس آیومی را در دستانش فشرد و در آغوشش گریه کرد.نرسیا و مائو سر هایشان را پایین انداختند و چیزی نگفتند.آنها یک نفر از خود را از دست داده بودند...
ناگهان برگ های تک درخت شروع به تکان خوردن کردند.توجه دختر ها و دیمون که زیاد دور نشده بود به درخت جلب شد.مائو اخم کرد
مائو: یه چیزی اونجاست
و در این زمان چیزی پایین افتاد.از آن فاصله،بچه ها فقط موهای قرمز و بلندش را می دیدند.انندازه اش مثل بچه های معمولی بود اما نمی دانستند چیست چون هنوز از جلو ندیده بودنش.دخترها با احتیاط جلو رفتند
ناشناس با عصبانیت با یک پرنده روی سرش حرف زد
-کوکو چندبار بهت بگم روی سر من حشره شکار نکـــــــن؟؟!
پرنده ی کوچک که دمی بلند و زیبا داشت و رنگش شیری بود در جواب گفت: کوکو!کوکو!
-پوفففففف باکا...
از جایش بلند شد و خودش را تکاند.بعد برگشت سمت دخترها و جیییییغ بلندی کشید و دخترها هم همزمان با او جیغ کشیدند!
دیمون داد زد: اوروسااااای!
و همگی ساکت شدند.دختر ناشناس چشمش به دیمون افتاد و چشم هایش گرد شدند
زمزمه کرد: تو باید...مرده باشی!
دیمون یه ابرویش را بالا داد: چیزی گفتی؟
دختر سریع خود را از حالت شوک بیرون آورد.سرفه ای کرد و گفت: هیچی...
به نظر میرسید چیزی را مخفی میکند ولی دیمون بیخیالش شد
نرسیا: تو کی هستی؟؟
ناشناس: این چیزی بود که من میخواستم بپرسم!توی این جنگل که هیچکس نیست!
مائو: توام گم شدی؟؟
آیومی: وای باورم نمیشه یکی دیگه رو هم پیدا کردیم!
یومیکو هنوز هم بخاطر کو غمگین بود اما او هم کمی تعجب کرده بود.صدایش آرام بود
یومیکو: اسمت...چیه؟
ناشناس زیر چشمی نگاهی به دیمون انداخت و بعد دوباره به بقیه نگاه کرد
ناشناس: فعلا نمیتونم بگم.باید قبلش شک هام رو برطرف کنم
و بعد نیشخندی زد.بچه ها با تعجب به او نگاه میکردند
دیمون: به شدت مشکوک میزنی
مائو: دقیقا
ناشناس: اوی اوی شماها که مشکوک ترید!من تازه دیدمتون
آیومی: خب حداقل بهمون بگو چندوقته اینجایی؟
ناشناس: اوممممم...فکرکنم یک سالی شده
نرسیا: وات؟!چجوری زنده موندی؟!
ناشناس: با خوردن میوه
آیومی: هااااا؟؟یعنی اون موهای قرمزی که اوندفعه دیده بودم مال تو بود؟؟
مائو اخم کرد: تو بودی که میوه های مارو برداشتی بکاع؟!
ناشناس: او میوه هارو خودم جمع کرده بودم بایدم برشون میداشتم!میدونی توی این جنگل میوه های عادی چقدر کم یابن؟!
یومیکو: این چیزا رو بیخیال شید...
ناشناس نگاهش به او افتاد.انگار تازه متوجه حال خرابش شده بود.یومیکو بازویش را بغل کرده بود و سرش را پایین انداخته بود.چشم هایش خیس و قرمز بودند با اینکه اشک نمی ریخت
ناشناس با تعجب گفت: این دختره چرا این شکلیه؟
چهره ی بچه ها دوباره غمگین شد و سرشان  را پایین انداختند.دیمون نفسش را بیرون داد
دیمون: ته مه دا...یه اتفاقی افتاده اینام رفتن توی هم
آیومی: باکا!اون فقط یه اتفاق نبود!
مائو: یه نفر از گروه کم شده اونم برای همیشه!چطور میتونی اینقدر آروم باشی؟!
دیمون: از این چیزا زیاد دیدم باو...
نرسیا دست یومیکو را گرفت و فشرد
نرسیا: آروم باش یومیکو...
ناشناس: سومیماسن...میشه دقیقا بدونم چی شده؟!
مائو: تو چرا انقد سوال میپرسی؟
ناشناس نیشخند زد.آیومی نفس عمیقی کشید و جریان را برایش توضیح داد.چهره ی ناشناس متاسف شد و سرش را پایین انداخت
ناشناس: متاسفم...دیگه دوستتون رو نمی بینید
بچه ها چشم هایشان گرد شد
نرسیا: چطور...اینو میگی؟!
ناشناس: من بیشتر از یک ساله که توی این جنگلم.اگر یه اختاپوس غول پیکر اونو گرفته باشه،زنده نمیمونه و خورده میشه.اما یه شانس داره.ممکنه اختاپوس وحشی نباشه که در اون صورت کشته نمیشه.اما شما گفتید موقع افتادن بیهوش شده بود درسته؟پس اون شانس کوچیک رو هم نداره.چون نمیتونه شنا کنه و به سطح آب بیاد و همونجا توی کف اقیانوس میمیره...
یومیکو دستش را روی قلبش گذاشت و فشرد
یومیکو: ک...کو کون...
دیمون آروم پوزخند زد و زیرلب گفت: میدونستم
نفس بچه ها در سینه هایشان حبس شده بود.یک نفر از گروهشان حذف شده بود.این موضوع به قدری دردناک بود که آنها نمی توانستند به ارزش پیدا کردن آن ناشناس فکر کنند.او می توانست به طور واضحی به آنها کمک کند و به سوال هایشان پاسخ بدهد.آیا هنوز هم راهی برای نجات بود؟

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
-دو سال پیش بود که...اون اتفاق افتاد...
-ک...کاریما؟؟؟؟؟
-این چه کاری بود که کردی؟!
-شب قشنگیه...

ادامه دارد...
سوال هایتان را پاسخگو نیستیم
چون دیر گذاشتم هرچقدر منتظر قسمت بعدی هستین نظر بدین



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش:

شنبه 8 مهر 1396 10:46 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30